امروز داشتم مثل همیشه کار مورد علاقه ی تمیز کاریخ خانه را انجام میدادم که سی دی های پروژه های دانشجوییه کاردانی ام را پیدا کردم...برایم خیلی جالب می آمد ببینم طراحی های یک فکر نوپا را ...کناری گذاشتمشان تا بعد از اتمام تمیز کاری ها سر فرصت یادی از خاطرات کنم...یادش بخیر...ولی خب مقدار متنابهی هم در ذوقم خورد بعد از دیدنشان..و مبالغی هم خندیدم و کلی تغییرات در افکارم و مدل طراحی ام مشاهده نمودم...چقدر جالب...انگار تازه گذشت 10 سال زمان را حس میکردم...حس عجیبی دارد حسه گذر زمان...مثل یک سفر طولانی میماند...و جالبترش آنجاست که وقتی به چشم انداز گذشته نگاه میکنم انگار سختی هایش را یادم نمی آید و فقط بیخیالی ها و خاطرات خوش در ذهنم خودنمایی میکند ... واقعا چقدر بیخیال بودم آنوقتها...نه فکر قسطی و نه فکر هم خانه جانیو و نه خانه ای و نه مهمانی که امشب میخواهد برای شام شرفیاب شود...راستی امشب مهمان داریم...برادر محترم و عزیزتر از جان قرار است برای شام پیش منو همخانه جان بیاید...و دختر دردانه ی برادرم که برای من مثل دختریست که ندارم...و فقط خدا میداند چه رابطه ی قلبیه عمیقی بین من و این دختر بچه ی 6 سالو 9 ماهه هست...
نمی دانم چرا نوشتن اینقدر برایم سخت شده است...انگار افکارم توی ذهنم دلشان نمیخواهد جای گرم و نرمشان را ول کنند و خودشان را بنمایانند...ولی خب همین تنبلیه افکارم باعث میشود فشار عظیمی به مغزم وارد شود.
من و همخانه جان همچنان داریم دست و پا میزنیم که شاید بتوانیم ماشین بخریم...ولی نمیدانیم اصلا از کجا قرار است معجزه ای شود و پولی دستمان بیاید..با آنهمه قرض و قوله ای که روی سرمان هوار است...آنقدر اداره ی همخانه جان حقوق ها را دیر و نصف و نیمه میدهد که همخانه جان دارد خودکشان میکند شاید ماشینی بگیرد و سرویسی هم کنار اداره رفتن بردارد و کمکی به مخارجمان کند...از اینطرف هم خودم شدیدا در فکر کار هستم و دارم به شدن کفری میشوم از اینکه چرا اتفاقی نمیفتد .
برچسب:
نویسنده: سارا محبی