امروز خواهرم زنگ زد و گفت که میخواهند بروند شمال...تعارف زد که ما هم برویم...اما خودش هم میدانست من شرایطش را ندارم...نمیدانم این چه صیغه ایست...ادم را مجبور میکنند روز چهارم عید بلند شود و با دو تا بچه مثلا 20 ساله و 28 ساله برود شمال و کل خرحمالی های سفر را تحمل کندکه چه ؟ به پسر و عروس محترمشان خوش بگذرد ! آنوقت درست یک هفته بعد از اتمام تعطیلات بلند میشوند دسته جمعی میروند سفر...این برای آدم مگر مفهومی جز این دارد که تو را فقط جهت تامین شرایط برای خوش گذرانیه خودمان میخواهیم و بس ! آنوقت انتظار دارند به آدم برنخورد ...انگار یادم رفته است که وقتی با پدرو مادر زندگی میکردم همیشه مجبور بودم با برادر لوسم تنها بمانم و بقیه دسته جمعی بروند سفر و خیالشان از بابت پسر مزخرف و خانه شان راحت باشد!
بماند که این برادر مثلا بزرگ شده آنقدر ادب ندارد که بفهمد با بزرگتر از خودش چطور رفتار کند و کلی آدم را حرص میدهد ..مانده ام با همه ی این تفاسیر چرا من انقدر همه را دوست دارم ؟
شاید به این شوری هایی که من قضاوت میکنم نباشد و همه اش اتفاقی باشد اما واقعا ناراحت و عصبانی هستم و دلم نمیخواهد با هیچکس حرف بزنم ...حتی با همخانه ی عزیز !
برچسب:
نویسنده: سارا محبی