خرید بک لینک

درباره سایت

96/4/15

امکانات وب

به نام او

ساعت 5 صبح با صدای آلارم ساعت گوشیم بیدار میشوم ...احساس شدید خوابالودگی تن خسته ام را به خواب دعوت میکند اما خب انگار جذبه ی استادها قویتر است...زیر لب لعنتی به خودم میفرستم و از تخت پایین می آیم ...مسواک می زنم و حاضر می شوم..وسایلم را توی کیفم میریزم و نگاهم به همخانه جان می افتد که با موهای ژولیده و قیافه ی خوابالود به سمت دستشویی می رود...خنده ام میگیرد اما چون می دانم وقتی از خواب بیدار میشود نباید با او شوخی کرد خنده ام را میخورم...خانه را مرتب میکنم و سوار بر رخشه همخانه جان تا ایستگاه اتوبوس میروم و سوار میشوم...هنوز نرفته دلم برای همخانه ی عزیزم تنگ شده است...هدفونم را در گوشم میچپانم و سعی میکنم خواب رفته را دوباره به چشمهایم برگردانم... خنده دار است امروز به شدت تصویر یک خودم را میبینم با شکم برآمده و هیکلی شبیه توپ قلقلی...دلم برای آن موجوده توی شکمم ضعف می رود و تازه به خودم می آیم و نگاهم به شکمم می افتد که هیچ برآمدگی ای ندارد و همچنان تخت سرجایش چسبیده است...با خودم میگویم چقدر رویاهایم تغییر کرده است...توی این هیری ویری همینم مانه که شکمم بالا بیاید...ولی خب انگاری زیادی تغییر کرده ام و دلم یک عدد نی نی میخواهد که حاصل علاقه ی عجیبم به هخانه جان است...خب بالاخره هر چقدر هم حساب کنیم بیش از سه سال از همخانه شدن منو هم خانه جان گذشته و با عقدمان حساب کنی رفته ایم توی چهارسال...همخانه جان که صبر عجیبی دارد و هیچوقت حرفی از نی نی نمی زند...چقدر این مرد نجیب است و همین است که مرا عاشق این روح دومم کرده است . کلاس سازه ام با همان بی حاصلیه همیشگی طی می شود...تازه نشسته ایم به جزوه نوشتن که یکهو در کلاس باز میشود و یکی عین برق گرفته ها میپرد توی کلاس و برف شادی را خالی میکند توی چشم یکی از بچه ها که میز جلوی کلاس نشسته است و بقیه ی دوستانش هم تولدت مبارک میخوانند .و آن وسط ها هم استادمان تیکه می اندازد که چشم طفلکی را به خاطر یک لقمه کیک درآوردید و بچه ها هم هرهر میکنند...من نیز هم به عادت همیشه ام همیشه در چنته ام تیکه ای دارم بچه ها را بی نصیب نمی گذارم و مستفیضشان میکنم...آخرهای کلاس است که استاد میپرسد برای روز مرد چه خریده ای ؟ و من که شیطنت کلام استاد را گرفته ام با خونسردیه لج درآری رو به استاد انگشترم را نشان میدهم و میگویم این را خریده ام تا همسرم در دستان مبارکم ببیند و از زیباییش لذت ببرد...استاد ته خنده ای میزند و میگوید خرج ما که یک جوراب 7 هزار تومنیست !بچه ها از یکه به دو کردنمان هرهر میکنند . کلاس 10 دقیقه بعد تمام میشود..دم رفتن رو به استاد میگویم استاد جورابتان هم مبارک...با دوستم میخندیمو از کلاس خارج میشویم ...

ساعت 4 با خستگی و کوفتگی از کلاس اخرمان میزنیم بیرون و به سمت انقلاب رهسپار میشویم تا برای خودمان دیکشنری معماری ام هریس را بگیریمو آن وسط ها هم استادمان را لعنت میکنیم ...با کلی گشتن کتاب را با پرداخت 50 هزار تومان پول بی زبان و با صد افسوس میخرم و با دوستم همراه با مقدار متنابهی مسخره بازی وارد پاساژ افق میشویم و بعد از گشتن های الکی در کل پاساژ یک مداد نوکیه 3 هزار تومنی میخریم و با روحی شاد از پاساژ بیرون میآیمم ... خاطره گیر داده که سینما برویم و خوب ، بد، جلف را ببینیم اما سانس همه ی فیلم ها یک ساعت دیگر است و آنطرف هم سردرد همیشگی سراغم آمده ...بستنی میخریم و حین لیس زدنش وسط انقلاب همچنان به چرت و پرت پراکنی و خنده میپردازیم...دم سینما بهمن قیمت بلیط را که میبینم با لودگی به خاطره میگویم: چییییییییییی؟ ده هزار تومن بدم که چی؟ بلیط سینما؟ بشین بابا هنوز حقوق همسرجانو ندادن اونوقت من ده تومن بدم سینما ! و با خودم فکرمیکنم که کل موجودیمان تا اخر ماه 100 هزار تومن است و دوست عزیزم نفسش از جای گرم در میاید...حساب میکنم که هنوز کادوی روز پدر را نداده ایم و امشب که مثلا داریم می رویم کادوی بابا را بدهیم همین صد تومن را داریم ! یاد سه تا قسط عقب افتاده ی خانه می افتم و قسط های پیش رو در نظرم مجسم می شود و مو به تنم سیخ میشود... سرم را تکان می دهم و یکی از نوافن هایم را بالا می اندازم و با دوستم خداحافظی میکنم...توی مسیر انقدر فکرم درگیر قسط و مخارج میشود که سردردم شدیدتر میشود...وقتی خانه ی بابا میرسم از سردرد چشمهایم باز نمیشوند .. مامان و بابا تنهاهستند ... در خانه با همان لباس بیرون روی زمین دراز میکشم و سرم را روی دستهایم میگذارم و احساس تهوع حاصل از سردرد دوباره سراغم می آید . مامان بالشی می آورد و من نزدیک در بالکن دراز میکشم...چشم های مامان نشان میدهد که باز هم میخواهد همان بحث همیشگیه بچه را وسط بکشد ! اعصاب این بحث را ندارم اما مامان با اصرار باز هم شروع میکند و اینبار گیر داده است که شنبه که از شمال برگشتم خودم میبرمت دکتر و من باز هم حس بدی در جانم مینشیند و با ناراحتی به مامان میگویم که دوست ندارم کسی جز همسرم مرا دکتر ببرد و مامان باز هم ول کن نیست...ان وسط ها بابا که ساکت نشسته بود باز هم وارد بحث میشود و بر اصرار های مامان می افزاید ...لجم میگیرد و وقتی اشکان زنگ میزند و به شوخی میگوید که پشیمون شدم و نمیام اونجا ! با عصبانیت بهش میتوپم که حوصله ی شوخی ندارم...دوست دارم زودتر بیاید تا این بحث مسخره تمام شود .

کادوی روز پدر را که صاد پولش را داده و یک گوشیه جی 3 است با کلی شوخیو خنده و بوس تقدیم بابا میکنیم... و من که از زور قرص ها فشارم افتاده است بعد از شام همراه اشکان و مهدی سوار ماشین میشویم و تا مسیری می آییم...خیلی زود ماشین پیدا میشود و برمیگردیم خانه .

  • کل شب سردرد لعنتی رهایم نکرد !
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۶ساعت 12:32 توسط |

برچسب: نویسنده: سارا محبی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 16:37

صفحه بندی