خرید بک لینک

درباره سایت

96/4/15

امکانات وب

به نام او

دیروز سری به بیمارستان فرح زدم تا معاینه ای شوم...آنقدر مثل توپ اینطرف و آنطرف پاسم دادند که دلم میخواست سر از تنشان جدا کنم...بالاخره با کلی اعصاب خردی و تعداد متنابهی آزمایشات و سونوگرافی ها رهسپار خانه ی مادر جان شدم...وقتی رسیدم مامان در خانه تنها بود و منتظر که برسم...نهار را پیش مادر ماندم و بعد از اینکه سری به برادر زاده ی عزیزتر از جان زدم به خانه برگشتم...

امشب وقتی توی تخت کنار همخانه جان دراز کشیده بودم و همزمان با نوای موسیقی وار نفسهای منظم همخانه جان تلگرامم را چک میکردم پیام عجیبی دیدم...کسی که 8 یال بود دیگر ارتباطم را با اوقطع کرده بودم پیام داده بود!عجیب بود...بعد از اینهمه سال...از آنجایی که از شخصیت بی ثباتش هیچ خوشم نمی آمد با اکراه پاسخش را دادم...آنهم فقط برای اینکه فهمیده بود پیامش را خوانده ام ! احساس گناه عجیبی روی دوشم سنگینی کرد..و جالبترش آنجا بود که مدعی شد من به او پیام داده ام !!!!

من اصلا شماره اش را نداشتم! و در اخر هم افزود که ببخشید من نمیتوانم زیاد چت کنم و خدانگهدار...من هم نامردی نکردم و بلاکش کردم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:12 توسط |

برچسب: نویسنده: سارا محبی تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 16:37

صفحه بندی